تبلیغات
عشق و بی وفایی
پیغام مدیر
ای دوستان

عشق تو نگاه های پر هوس نیست. عشق تو دستای گرم نیست. عشق تو بستر آلوده به خون نیست. عشق تو چشم های بی قراره. عشق تو نگاه های منتظره. عشق تو شرمی که حتی نگاهش رو از محبوبش می دزده. عشق تو همراهی با یاره. عشق تو حرفایی که هیچ وقت زده نمی شه.

لوگوی ما

كد لوگوی وبلاگ :
آرشیو ماهیانه
آمار وبلاگ
آخرین بروز رسانی :


بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
کل بازدید:
کل مطالب :
  

لینک باکس (عشق و بی وفایی)

 

خانه دوست 

 

خانه ی دوست کجاست؟


چه کسی می پرسید


خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود


با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا


باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی


بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد


تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش


که به آهنگ نسیم سحری می رقصید


ولی امروز دگر خانه تهی ست


قفل نفرت بدرش بسته کسی


در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست


بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست


خانه متروک شده از نم بیرحمی ها


تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت


... دیر زمانیست که در این خانه کسی


ننهادست قدم با دل باز


 

خانه دوست کجاست؟


+ نوشته شده توسط مهسا   در: پنجشنبه 28 مرداد 1389    با موضوع:  
نظرات ()

بخندیم 

انواع داماد

1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشیده، جسارت بسیار ، حماقت فراوان ، زود پشیمون ،زود رنج ، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی ، بچه اش از خودش بزرگتر!

 

2- داماد مَچَل : سن بین  19تا25 سال ، ژیگولی ، دانشجو ، سرباز ، رفیق باز، وابسته به پول بابائی ، بیکار ، آینده دار،  توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته ، کیس مناسبی برای تور شدن، کم ظرفیت، یکی میزنه یکی میخوره !

 

3- داماد هَچَل : سن بین 25 تا 29سال، رسیده، حاضر آماده ، دارای کار و بار، فارغ التحصیل ،با کارت پایان خدمت، دارای شکستهای عشقی فراوان، بسیار با تجربه ، دم به هرتله ای نمیده ، عصا قورت داده ، کمی کج و معوج،  پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده!

 

4-  داماد کَچَل: سن بین 30 تا 37  سال ، گرفتار، درگیر، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال ، مسئولیت پذیر، درپی رفاه خانواده ، دارای کار و بار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه !!!


+ نوشته شده توسط مهسا   در: شنبه 12 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

نکته 

هنوز هم نمی‌دانم

هر سال که می‌گذرد

یک سال به عمرم اضافه می شود

یا یک سال از عمرم کم می شود!

گاندی


+ نوشته شده توسط مهسا   در: سه شنبه 8 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

تیر 

1033935njfgp0h5ta.gifدوستـان تیر ماهـی، میـلادتون مبـارک بـاد1033935njfgp0h5ta.gif


 

مشخصات كلی متولدین تیرماه:

خیلی حسّاس ، سریع الانتقال ، رویایی ، عاشق خانه و خانواده ، منزوی ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به كشاورزی ، گاهی آرام و گاهی طوفانی ، خجالتی ، بسیار با سلیقه و شیك پوش ، پشتیبان اقوام ، دارای قویترین احساسات ، بهترین آشپز ، علاقه زیاد به گل ،  دارای حس پدرانه یا مادرانه ، با وفا ، رفیق باز ، صرفه جو و اقتصادی ، محتاج به كمك دیگران ، پر محبّت ، مطیع همسر ، تا حدودی خسیس ، متنفّر از انتقاد ، با هوش ، اهل قهر و آشتی ، در آشتی پیشقدم نمی شود ، همسری با وفا ، غمگین در روزهای ابری ، گاهی خوب و گاهی بد ، خیالاتی ، عاشق عتیقه و اشیاء كهنه ، اهل تدارك و آذوقه ، مادیّگرا و پول پرست ، رك گو ، خودخواه ومغرور ، تا حدودی سطحی نگر ، صبور و آرام ، حافظ اسرار ، علاقه زیاد به مادر ، عاشق تعریف و تمجید ، مهمان نواز عالی . خیلی ظریف ، شكیبا ، صمیمی ، محافظه كار ، اهل ریسك نیست ، میهن پرست ، انتقامجو ، وسواسی ، رئوف و مهربان .

 

مرد متولد تیر

اخمو، بچه مسلك، تودار، همبازی بچه‌ها، كمی بخیل و پول دوست، او بدون شك استاد است و می‌تواند طولانی‌ترین مطالب را در كوتاهترین جملات بیان كند. حواسش هرگز پرت نمی‌شود و از پرچانگی بیزار است. اگر قلبش جریحه دار شود فورا به لاك خویش فرو می‌رود. هیچ مردی به اندازه او زنش را دوست ندارد.

 

زن متولد تیر

با وفا، نجیب، گاهی اوقات خسیس، در آشپزی قابل، در شبهای مهتابی عاشق، در دوران مادری یك زن كم‌نظیر، از انتقاد نفرت دارد، اگر مورد تمسخر قرار گیرد به شدت آزرده خاطر می‌گردد و تاب تحمل طرد شدن را ندارد. صبر و از خودگذشتگی او برای كسانیكه دوستشان دارد حد و مرزی ندارد.
 



2me6an5.jpg2me6an5.jpg 2me6an5.jpg   2me6an5.jpg

 

http://i21.tinypic.com/23r2zvt.jpg

برای عبور از جاده عاشقی

فقط یک بهانه می خواهم

برای عشق بازی با دلم

یک نگاه و کاشانه می خواهم

برای رقص و شور شعر هایم

چشم تو و یک ترانه می خواهم

برای با تو ماندنم

یک عشق بی کرانه می خواهم

من برای واژه های گوشه گیرم

یک کتابِ پر افسانه می خواهم

برای ماندن بی تردید و خواندن بی تخریب

یک بغل احساس جانانه می خواهم .

برای با تو جاری شدن

یک تعبیر ساده می خواهم

برای عشوه ای زنانه از جان

یک لبخند بی قاعده می خواهم

و آخر هم

از اینهمه هیاهو و تلاطم

من تو را یکبار بی بهانه می خواهم


 


 

http://www.lovinghugs.com/images/thumbnailitems/Love-Wallpapers/love-wallpaper21.jpg


 

چه کسی بعد از من

غبار چشم هایت را می دزد ؟

چه کسی بعد از من

سکوت تنهایت را گلباران می کند ؟

چه کسی بعد از من

عمق دلتنگیت را ساز می شود ؟

چه کسی بعد از من

به یاد دلگویه هایت اشک می ریزد ؟

چه کسی بعد از من

دلیل خوابگردی شبانه ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

بهانه بازیگوشی زلفت با باد می شود ؟

چه کسی بعداز من

دست تنهایی تو را می گیرد ؟

چه کسی

فاجعه عاشقی کردنت را تکرار می کند ؟

چه کسی

رسوایی چشم هایت را پنهان می کند ؟

چه کسی بعد از من

غریق نجات شعر های به گل نشسته ات می شود ؟

 

چه کسی بعد از من

موج خاطراتت را شانه می کند ؟

چه کسی بعد از من

نامت را روزی هزاران بار فریاد می زند ؟

چه کسی بعد از من

مرا در تو تکرار می کند ؟


+ نوشته شده توسط مهسا   در: سه شنبه 8 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

بودنت همه چیزه 

 

بودنت همه چیزه

 

 

تو میدانی وهمه می دانند كه زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان

 من ، از آوردن برق امیدی در نگاه من ، از بر انگیختن موج

 شعفی در دل من عاجز است .

تو میدانی وهمه می دانند كه شكنجه دیدن بخاطر تو ، زندانی

 كشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.

از شادی تست كه برق امید در چشمان خسته ام می درخشد. و از

 خوشبختی تست كه هوای پاك سعادت را در ریه هایم احساس می كنم.

نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را كه در زیر این كلمات

 ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان كرده ام،دریاب ! دریاب !

من ترا دوست دارم ، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم،‌هر

 لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند و

شاهد هستند،‌آزادی تو مذهب من است،

خوشبختی تو عشق من است،

آینده تو تنها آرزوی من است.

به كه گویم كه شدم تنهاترین،من خودت خواهم نه یادت نازنین

 


+ نوشته شده توسط مهسا   در: سه شنبه 8 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

دوست دارم 

امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم

و تقدیم تو كنم گرچه كه یقیین دارم كه می دانی

نه تنها اشعارم كه تمام هستی ام وجودم تقدیم به توست

تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی

وقتی اولین سلام نخستین دیدار

ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم

آن زمان كه با نگاهی معصومانه با لبخندی كودكانه

 و با صداقتی شاعرانه دستهایم را فشردی

و آن زمان را كه شوق هر روز دیدنم

و هر روز دیدنت آرامم می كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت. باور می كنی ؟

باور كن كه لحظه لحظه اندیشیدن به تو

حتی با اینهمه فاصله و درد

خون زندگی ،عشق به زندگی ،

عشق به بودن را دررگهایم به جوش می آورد!

باور كن كه هنوزهم دوست دارم

كودكانه بی پروا صادقانه عاشقانه دیوانه وار

بگویم دوستت دارم بگویم ازازل تا به ابد

عاشقانه ودیوانه واردوستت دارم

گرچه گفتن و شنیدنش راازمن دریغ می كنی

می هراسی می گریزی

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگویم دوست دارم ...


+ نوشته شده توسط مهسا   در: پنجشنبه 3 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

جبرئیل 

جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه

  

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نمیرن! اون بوق و کرنای اصرافیل هم گم شده... یکی ازش  قرض گرفت و رفت دیگه  خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن. یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن. بقیه حوری ها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.

 اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.

هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ایرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت!

برو یک زنگی به شیطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟

جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه:  نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

 جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.

چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن. بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.

یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو میخوان

الان مراجع داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم... چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن... برم یه چماقی بچرخونم

 


+ نوشته شده توسط مهسا   در: پنجشنبه 3 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()

امشب 

 

امشب،

در اندیشه باران خورده ام،

چه کسی قطره ها را می چیند و،

طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟

چه کسی؟

برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد

شاید حادثه ای

کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است

نمی دانم

اما

دیگر فاصله ائی نمانده،

من در ژرفای احساس تو شنا میکنم،

تا فردا

که در گنجه خیال تو پنهان شوم

چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن

همچو، بادبادک دست کودکی،

که در اوج  بی صدائی میرقصد

یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود


+ نوشته شده توسط مهسا   در: پنجشنبه 3 تیر 1389    با موضوع:  
نظرات ()